تبليغاتX
هر چی سوال داری در هر زمینه ای بپرس

هر چی سوال داری در هر زمینه ای بپرس

من از این به بعد می خوام به سوالهای دوستام تا اونجاییکه بشه جواب بدم (در هر زمینه ای هم که هست)

من دلم ميخواهد

من دلم ميخواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
 هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد
شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي ميكوبم
و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم
اي دوست خانه دوستي ما اينجاست
تا كه سهراب نپرسد ديگر
خانه دوست كجاست
 
+ نوشته شده در  84/12/29ساعت 22:26  توسط mohammad_m_alone10  | 

خلقت زن

كسيم من دردمند ناتواني
اسيري خسته اي افسرده جاني
تذروي آِيان بر باد رفته
به دام افتاده اي از ياد رفته
دلم بيمار و لب خاموش و رخ زرد
همه سوز و همه داغ و همه درد
بود آسان علاج درد بيمار
چو دل بيمار شد مشكل شود كار
نه دمسازي كه با وي راز بگويم
نه ياري تا غم دل باز گويم
درين محفل چون من حسرت كشي نيست
بسوز سينه من آتشي نيست
الهي در كمند زن نيفتي
وگر افتي بروز من نيفتي
ميان بر بسته چون خونخواره دشمن
دلازاري بآزار دل من
 دلم از خوي او دمساز درد است
زن بد خو بلاي جان مرد است
زنان چون آتشند از تندخويي
زن و آتش ز يك جنسند گويي
نه تنها نامراد آن دل شكن باد
كه نفرين خدا بر هر چه زن باد
نباشد در مقام حيله و فن
كم از نا پارسا زن پارسا زن
زنان در مكر و حيلت گونه گونند
 زيانند و فريبند و فسونند
 چو زن يار كسان شد ما را زوبه
چون تر دامن بود گل و خار از او به
حذر كن ز آن بت نسرين برودوش
كه هر دم با خسي گردد هم آغوش
منه در محفل عشرت چراغي
 كزو پروانه اي گيرد سراغي
ميفشان دانه در راه تذروي
كه ماوا گيرد از سروي به سروي
وفاداري مجوي از زن كه بيجاست

كزين بر بط نخيزد نغمه راست
درون كعبه شوق دير دارد
سري با تو سري با غير دارد
 جهان داور چو گيتي را بنا كرد
پي ايجاد زن انديشهها كرد
مهيا تا كند اجزاي او را
ستاند از لاله و گل رنگ و بو را
ز دريا عمق و از خورشيد گرمي
ز آهن سختي از گلبرگ نرمي
تكاپو از نسيم و مويه از جوي
ز شاخ تر گراييدن به هر سوي
ز اواج خروشان تندخويي
ز روز و شب دورنگي ودورويي
صفا از صبح و شور انگيزي از مي
شكر افشاني و شيريني از ن ي
ز طبع زهره شادي آفريني
 ز پروين شيوه بالا نشيني
ز آتش گرمي و دم سردي از آب
خيال انگيزي از شبهاي مهتاب
گرانسنگي ز لعل كوهساري
سبكروحي ز مرغان بهاري
فريب مار و دورانديشي از مور
طراوت از بهشت و جلوه از حور
ز جادوي فلك تزوير و نيرنگ
تكبر از پلنگ آهنين چنگ
ز گرگ تيز دندان كينه جويي
ز طوطي حرف نا سنجيده گويي
ز باد هرزه پو نا استواري
ز دور آسمان نا پايداري
جهاني را به هم آميخت ايزد
 همه در قالب زن ريخت ايزد
ندارد در جهان همتاي ديگر
بهدنيا در بود دنياي ديگر
ز طبع زن به غير از شرر چه خواهي ؟
وزين موجود افسونگر چه خواهي ؟
اگر زن نو گل باغ جهان است
چرا چون خار سرتا پا زبان است ؟

چه بودي گر سراپا گوش بودي
چو گل با صد زبان خاموش بودي
چنين خواندم زماني دركتابي
ز گفتار حكيم نكته يابي
دو نوبت مرد عشرت ساز گردد
 در دولت به رويش باز گردد
يكي آن شب كه با گوهر فشاني
 ربايد مهر از گنجي كه داني
دگر روزي كه گنجور هوس كيش
به خاك اندر نهد گنجينه خويش
رهی معیری
 
+ نوشته شده در  84/12/28ساعت 20:20  توسط mohammad_m_alone10  | 

بی پاسخ

محبتت را پاسخ نخواهند گفت
صورتت را به مهربانی کس نخواهد بوسید
دستان سردت را گرمای دستی نخواهد گرفت
غمت را نمی پرسند ز چیست
تنهای تنها ، باید بروی
محبت و مهر و وفا سالیان ِ درازی است که به گورستان سفر کرده اند
مگر جنازه هایشان را خودمان دفن نکردیم؟
به همین زودی یادت رفت؟
در گورستانِ نامردی و بی شرمی؟
یادت رفته است که دیگر کسی عاشق نخواهد شد؟
کسی دیگر یادش نمی آید اشکهایت را
دیگر حتی کسی مرهمی برای زخم های دلت نخواهد شد
دیگر پای پنجره به انتظار محبت و عشق و عاشق شدن و رسیدن پیام خوش مباش
آن خبر نمی آید
هرگز نمی آید
یادت نرود!صداقت را خیلی وقت است که مدفون ساخته اند
هیچ نیست
نه نانی! نه دلِ خوشی! نه دل عاشقی و نه پیام خوشی در راه
و نه محبت و صداقت و رفاقتی
دیگر پاسخی نمی آید
منتظر مباش

 

اي خدا اه اي خدا از توي اسمونا
گوش بده به درد من كه مي خوام حرف بزنم
واسه يك روزم شده سكوتم رو بشكنم
اي خدا خودت بگو واسه چي ساختي منو
تويه اين زندون غم چرا انداختي منو
چرا هرجا كه ميرم در به روم باز نمي شه
چرا هرجا دليه ميشكنه مثل شيشه
اي خدا حرفي بزن اگه گوشت با منه
اون كيه كه قلبم رو داره اتيش ميزنه

+ نوشته شده در  84/12/27ساعت 19:18  توسط mohammad_m_alone10  | 

عشق یعنی

عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني يك تمنا , يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او

عشق يعني ماتهب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقي با او بخوان

عشق يعني هر چه داري نيم كن
از برايش قلب خود تقديم كن
+ نوشته شده در  84/12/27ساعت 19:14  توسط mohammad_m_alone10  | 

عشقت را ببخش

 
ارزشت را با مقایسه کردن خود با دیکران پایین نیاور،زیرا همه ما با یکدیگر متفاوتیم.
اهداف و آرزوهایت رابا توجه به آنچه که دیگران،با اهمیت تصور می کنند؛تعیین نکن،زیرا فقط تو میدانی که چه چیزی برایت بهترین است.
با زندگی کردن در گذشته یا آینده،زیستن در زمان حالرا از دست نده.حتی اگر یک روز در زمان حال زندگی کنی،همه روزهای عمرت را زیسته ای.
هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری،هرگز نا امید نشو.
هیچ چیز واقعا به پایان نمیرسد تا لحظه ای که خودت دست از تلاش برداری.
از مواجه شدن با خطرات نترس؛زیرا بدین ترتیب فرصت می یابی که بیاموزی چقدر باید شجاع باشی.
با گفتن اینکه؛یافتن عشق غیر ممکن است مانع ورود عشق به زندگی خود نشو.
سریع ترین راه دریافت عشق،بخشیدن آن به دیگران است.
سریع ترین راه از دست دادن آن،محکم نگاه داشتن آن است.
رویاهای خود را رها نکن.بدون رویا بودن یعنی بدون امید بودن و ناامیدی یعنی اینکه که هیچ هدفی نداری.
زندگی یک مسابقه نیست،بلکه سفری است که هر قدم از مسیر آن را بایدلمس کرد وچشید
+ نوشته شده در  84/12/27ساعت 19:9  توسط mohammad_m_alone10  | 

جادوي سكوت

من سكوت خويش را گم كرده ام
لاجرم در اين هياهو گم شدم
من كه خود افسانه مي پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
اي سكوت اي مادر فرياد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
 تا در آغوش تو در راهي داشتم
چون شراب كهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شكفت
تو مرا بردي به شهر ياد ها
 من نديدم خوشتر از جادوي تو
اي سكوت اي مادر فرياد ها
گم شدم در اين هياهو گم شدم
تو كجايي تا بگيري داد من
گر سكوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من
+ نوشته شده در  84/12/25ساعت 16:24  توسط mohammad_m_alone10  | 

گفتي

 
گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.گفتي ... ، گفتم... .حالا فكر كردي فرق ما كجا بود؟فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو
+ نوشته شده در  84/12/25ساعت 16:21  توسط mohammad_m_alone10  | 

پیامهای نوروزی

 

تیک ... تاک ... تیک ... تاک ... زمانی که نفسها در سینه حبس می شوند . زمانی که آرزوها در دلها جاری می شود . زمانی که یکسال با تمامی خوشی ها و سختیها به فراموشی سپرده می شود . زمانی که یاد تمامی عزیزان در دل تازه می شود . زمانی که فکر عیدی وسط قرآن بچه ها را به وجد می آورد . زمانی که بوی گل سنبل فضا را معطر کرده ! زمانی که آریایی معنا پیدا می کند . زمانی که .. زمانی که ... مجری تلویزیون می گوید ؛ آغاز سال نو مبارک ! زمانی که بوی عید و سال نو تمامی خانه ها را غرق در شادی می کند . و سال نو مبارک !!

باز هم سالی دیگر از راه رسید . نوروز 1385 بر همه بچه های خوب ایران و سراسر دنیا و خانواده های محترمشان مبارک باد. انشالله در سال جدید با یاری شما دوستان و سروران گرامی بتوانیم اس ام اس بارونی لایق و شایسته تمامی فارسی زبانان دنیا بسازیم.

 

سال وفال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهریاری برقرار و بردوام

سال خرم ، فال نیکو ،‌مال وافر ،‌حال خوش ،
اصل ثابت ، نسل باقی ،‌تخت عالی ، بخت رام .

--------------------------------------

باردیگر صفحه ی پلاسیده ی زمان، با عبور از ثانیه ها و دقایق و ساعتها ورق خورد و در اولین سرآغاز شب، با انفجار خورشید، تاریکی سکوت بار دیگر شکسته شد .آری باز عید آمد و باز نوروز...درخت را بیدار کن و سبزه را مژده روییدن ده که بهار آمده است...سال نو مبارک

-------------------------------------

ز کوی یار می آ ید نسیم باد نوروزی                 از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی . نوروز مبارک

--------------------------------------

بالاخره زمستون هم مغلوب بهار شد و این سال هم با تمام خوبی ها و بدی هایش به پایان رسید.سال نو مبارک

+ نوشته شده در  84/12/24ساعت 14:2  توسط mohammad_m_alone10  | 

کسی ما را نمی جو ي

 
کسی ما را نمی پرسد. کسی تنها يی ما را نمی گريد.
دلم در حسرت يک دست.
دلم در حسرت يک دوست.
دلم در حسرت يک بی ريای مهربان مانده است.
کدامين يار ما را می برد.
تا انتهای باغ بارانی.
کدامين اشنا ايا
به جشن چلچراغ عشق دعوت می کند ما را.
واما با توام
ای انکه بی من

مثل من
تنهای تنهايی
تو که حتی شبی را هم
به خواب من نمی ايی.

تو حتی روزهای تلخ نامردی.
نگاهت.
التيام دستهايت را
دريغ از ما نمی کردی.
من امشب از تمام خاطراتم .
با تو خواهم گفت.
من امشب با تمام.
کودکی هايم برايت اشک.
خواهم ريخت

من امشب
دفتر تقويم عمرم را
به دست عاصی دريای نا ارام خواهم داد
همان دريا که می گفتی.
تو را در من تجلی می کند.
ای دوست.
همان دريا که بغض شکوه ها يم.
در گلوی موج خيزش زخم بر ميداشت.
واما با تو ام .
ای انکه بی من مثل من
تنهای تنهايی
کدامين يار ما را می برد
تا انتهای باغ با رانی...
+ نوشته شده در  84/12/23ساعت 17:55  توسط mohammad_m_alone10  | 

انتظار

 

لحظه های انتظار و يک بغل دلواپسی

قصه شبهای تارويک بغل دلواپسی
لحظه هايی سردوسنگين خانه ای غرق سکوت
ساعتی شماطه دارويک بغل دلواپسی
رقص گندمزاروطرح زيبای غروب
جاده های بی سوارويک بغل دلواپسی
پرسه زن درکوچه های ابی چشمان تو
بانگاهی شرمسارويک بغل دلواپسی
ايستگاه اخرويک کوپه ترس واضطراب
سوت لرزان قطارويک بغل دلواپسی
هديه اوردم برايت ازدل شهری غريب
کوله باری انتظارويک بغل دلواپسی.......
+ نوشته شده در  84/12/23ساعت 17:53  توسط mohammad_m_alone10  | 

اگر يك بار ديگر

 

اگر يك بار ديگر مي زيستم سخن كمتر مي گفتم بيشتر گوش مي سپردم دوستانم را به شام دعوت ميكردم بي آنكه نگران لكه هايي كه بر فرش افتاده يا مبلي كه رنگ و رويش رفته است باشم

اگر يك بار ديگر مي زيستم دوستت دارم هاي بيشتر و مرا ببخشيدهاي بيشتري مي گفتم

بر سر چيزهاي كوچك تا اين حد برافروخته نشو نگران آن نباش كه چه كسي تورا دوست ندارد و چه كسي بيشتر از تو مال جهان دارد ويا ديگران چه مي كنند بيا در عوض ازبودن در كنار آنان كه دوستمان دارند لذت ببريم بيا تا به آنچه خدا به ما داده بيانديشيم

 

زندگي كوتاه تر از آن است كه بگذاري از كنارت بگذرد

زندگي تنها يك لحظه با ماست و آنگاه رفته است

                                 

                   خدايا مرا به خا طر شكايتهايم ببخش 

                         و زماني كه ناشكري كردم

                        به آرامي به من يادآوري كن

             از تو بخاطر آنچه برايم مقدركردهاي متشكرم

+ نوشته شده در  84/12/23ساعت 17:53  توسط mohammad_m_alone10  | 

نامه های عاشقانه نیما

 

نامه شماره 2

14 اردیبهشت 1304

به عالیه نجیب و عزیزم

می پرسی با کسالت و بی خوابی شب چطور به سر می برم ؟ مثل شمع: همین که صبح می رسد خاموش می شوم و با وجود این استعداد روشن شدن دوباره در من مهیاست.

بالعکس دیشب را خوب خوابیده ام . ولی خواب را برای بی خوابی دوست می دارم . دوباره حاضرم . من هرگز این راحت را به آنچه در ظاهر ناراحتی به نظر می آید ترجیح نخواهم داد. در آن راحتی دست تو در دست من است و در این راحتی ... آه! شیطان هم به شاعر دست نمی دهد , مگر اینکه در این تاریکی شب, خیالات هراسناک و زمان های ممتد ناامیدی را به او تلقین کند.

بارها تلقین کرده است: تصدیق می کنم سالهای مدید به اغتشاش طلبی و شرارت در بسطی زمین پرواز کرده ام , مثل عقاب بالای کوه ها متواری گشته ام , مثل دریا عریان و منقلب بوده ام , بدی طینت مخلوق, خون قلب را روی دستم می ریخت. پس با خوب به بدی و با بد به خوبی رفتار کرده ام. کم کم صفات حسنه در من تقلیل یافتند: زودباوری , صفا و معصومیت بچگی به بدگمانی , خفگی و گناه های عجیب عوض شدند.

آه! اگر عذاب های الهی و شراره های دوزخ دروغ نبود, خدا با شاعرش چطور معامله می کرد؟

حال , من یک بسته اسرار مرموزم, مثل یک بنای کهنه ام که دستبرد های روزگار مرا سیاه کرده است. یک دوران عجیب خیالی در من مشاهده می شود. سرم به شدت می چرخد. برای این که از پا نیفتم , عالیه, تو مرا مرمت کن.

راست است: من از بیابان های هولناک و راه های پر خطر و از چنگال سباع گریخته ام.هنوز از اثره ی آن منظره های هولناک هراسانم.

چرا؟ چون دختر بی وافیی را دوست می داشتم , قوه مقتدره ی  او بی تو ,وجه مشابهت را از جاهای خوب پیدا می کند.

پس محتاجم به من دلجویی بدهی. اندام مجروح مرا دارو بگذاری و من رفته رفته به حالت اولیه بازگشت کنم.

گفته بودم قلبم را به دست گرفته با ترس و لرز آن را به پیشگاه تو آورده ام.

عالیه ی عزیزم! آنچه نوشته ای , باور می کنم. یک مکان مطمئن به قلب من خواهی داد ولی برای نقل مکان دادن یک گل سرما زده ی وحشی, برای این که به مرور زمان اهلی و درست شود, فکر و ملایمت لازم است.

چقدر قشنگ است تبسم های تو

چقدر گرم است صدای تو وقتی که میان دهانت می غلتد.

کسی که به یاد تبسم ها و صدا و سایر محسنات تو همیشه مفتون است

نیما

+ نوشته شده در  84/12/23ساعت 17:48  توسط mohammad_m_alone10  | 

شعر

آســمان غرّيـــد و بــــاران درگـــرفت
بــاغ عشقم، سبزه ها دربر گرفت
ســــبزه ها روييـد و شــعر آغاز كرد
مــرغ بانگم، با خوشــي پرواز كرد
تا به اســــتقبال گل، راهـي شــود
كيـن شب درمانده را ماهي شود
چــون گل نو، مــرغ باغـــم را بديــد
از وراي قلـــب او بــــــادي وزيــــــد
تا كه شبنم روي گلبرگش نشست
سبزه زارم را گلســتاني بگشـــت
از درون شـــوريدم و گشتم چو ماه
جنگل تاريـك را گشتـــم پادشـــاه
ديــــدگانم ســــو به فـــرداي اميـــد
گل به گلــزارم مكانـــي را گزيـــــد
ايـن گـل اميــــــد، يـك رويــــــا نبـود
از فريــب و حـــيله ي دنيــا نبــــود
در وجـــودش يك حقيقت بود و بس
شـــعر من چون واقعيَت بود و بس

+ نوشته شده در  84/12/17ساعت 20:28  توسط mohammad_m_alone10  | 

تو نبودي

تو نبودي و من با عشق نا آشنا بودم....
تو نبودي و در نهان جانه دلم جايت خالي بود.......
تو نبودي و باز به تو وفادار بودم........
تو نبودي و جز تو هيچ كس را به حريم قلبم راه ندادم......
و تو آمدي.از دوردستها......
از سرزمين عشق......
تو مرا با عشق آشنا كردي.....
با تو تا عرش دوست داشتن سفر كردم........
تو مفهوم عاشق بودن را به من آموختي..........
با تو كامل شدم.......
با تو بزرگ شدم......
با تو الفباي عشق را اموختم.......
نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم......
به تو و كلبه عاشمان باليدم.......
تو نيمه گمشده ام شدي........
حال كه اينچنين شيفته توام باش تا در كنارت آرامش بيابم....
حتي براي لحظه اي از من جدا نشو......
بدون تو دستم سرد است........
بدون تو آغوشم تهي و لبريز درد است......
به حرمت عشقمان...
به حرمت لحظات زيبايمان..........
مرو كه بي تو من هيچم.......
بمان با من.....
بدان كه تا ابد نام تو بر قلبم حك شده........
بدان كه عشقمان هميشه پاك خواهد ماند.............
به وفايم ايمان داشته باش...............
تا به تو نشان دهم معني واقعي واژه عشق را
+ نوشته شده در  84/12/01ساعت 19:40  توسط mohammad_m_alone10  | 

ولن تاین مبارک

گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های ترا

چشم تو زینت تاریکی نیست
پلک ها را بتکان
کفش به پاکن و بیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمانی روی کلوخی بنشیند با تو
و خرامیده شب اندام ترا
مثل یک قطره آواز به خود جذب کند
پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت
«بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق تر است»

                                               

+ نوشته شده در  84/11/26ساعت 20:30  توسط mohammad_m_alone10  | 

اگر...؟!

               اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم
                                                                   
        و یا از روی خودخواهی فقط خود را قشنگ دیدم
 
        اگر از دست من در خلوت خود گریه می کردی
 
        اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردم
 
        اگر تو مهربان بودی و من نامهربان بودم
 
        برای دیگران بهار و برای تو خزان بودم
 
        اگر تو با تحمل گله از خودخواهی ام کردی
 
        اگر زجری کشیدی تو گاهی از زبان من
 
        اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من
 
                  گناهم را ببخش
         گناهم را ببخش
                                       گناهم را ببخش
 
+ نوشته شده در  84/11/22ساعت 10:24  توسط mohammad_m_alone10  | 

شيشه شکست

شيشه ای می شکند...يک نفر می پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادر می گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل يک کودک شيطان آمد. شيشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد...تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...اما امشب ديدم...هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم می پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا
+ نوشته شده در  84/11/22ساعت 10:23  توسط mohammad_m_alone10  | 

به نام سلطان قلبم به نام عشق به نام تو

دستان مرا بگیر
       
     حسرت نمی گذارد تو را فراموشت کنم و عشق مانع ایست قلبی
 
و
 
تنها نگاه تو می تواند مانع از این مرگ شود
 
دوستت دارم
 
و
 
می خواهم در کنار من بمانی
 
بگذار این حسرت به واقعیتی تبدیل شود
 
و
 
در کنارت بودن را احساس کنم
 
ای کاش می توانستی دیدگان شسته شده از اشک مرا ببینی
 
و
 
دستان مرا در حالی که تو را نشانه رفته اند
 
و
 
تنها با صدای قلب تو خو گرفته اند را احساس کنی
 
لحظه لحظه های تنهایی من با تو و به یاد تو پر می شود
 
و
 
بدان تنها تو دلیل زنده بودنی
 
 
تقدیم به تنها عشق زندگیم که خودش و وجودش باعث پاکی قلبم شد
عاشق بی صدا
+ نوشته شده در  84/11/22ساعت 10:20  توسط mohammad_m_alone10  | 

میدانم

دلت تنگ است میدانم ، قلبت شکسته است می دانم ، زندگی
برایت عذاب اور است میدانم ، دوری برایت سخت است میدانم … اما
برای چند لحظه آرام بگیر عزیزم …
گریه نکن که اشکهایت حال و هوای مرا نیز بارانی می کند ، گریه
نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد … آرام باش عزیزم ،
دوای درد تو گریه نیست!
بیا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگیری ، با گریه خودت را آرام نکن...!

با تنهایی باش اما اشک نریز ، درد دلت را به تنهایی بگو زمانی که
تنهایی!
گریه نکن که اشکهایت مرا نا آرام میکند .! گریه نکن چون گریه تو را
به فراسوی دلتنگی ها میکشاند ! گریه نکن که چشمهایم طاقت این
را ندارند که آن اشکهای پر از مهرت را بر روی گونه های نازنینت
ببینند ، و دستهایم طاقت این را ندارند که اشکهای چشمهایت را از
گونه هایت پاک کنند .! گریه نکن که من نیز مانند تو آشفته می شوم!
گریه نکن ، چون دوست ندارم آن چشمهای زیبایت را خیس ببینم!

حیف آن چشمهای زیبا و پر از عشقت نیست که از اشک ریختن
خیس و خسته شود؟
ای عزیزم ، ای زندگی ام ، ای عشقم ، اگر من تمام وجودت می
باشم ،اگر مرا دوست میداری و عاشق منی ، تنها یک چیز از تو
میخواهم که دوست دارم به آن عمل کنی و آن این است که دیگر
نبینم چشمهایت خیس و گریان باشند! زندگی ارزش این همه اشک
ریختن را ندارد ، آن اشکهای پر از مهرت را درون چشمهای زیبایت
نگه دار ، بگذار این اشکها در چشمانت آرام بگیرند … عزیزم گریه نکن
چون من از گریه هایت به گریه خواهم افتاد ! وقتی اشکهایت را
میبینم غم و غصه به سراغم می آید!
وقتی اشکهایت را میبینم حال و هوای غریبی به سراغم می آید !
وقتی اشکهایت را میبینم ، از زندگی ام خسته می شوم! وقتی
اشک میریزی دنیا نیز ماتم میگیرد ، پرندگان آوازی نمیخوانند ، بغض
آسمان گرفته می شود ، هوا ابری می شود و پرستوهای عاشق
خسته از پرواز !
گریه نکن عزیزم… آرام باش عزیزم، بگذار این اشکهای گذشته را از
گونه های نازنینت پاک کنم ، دستهایت رادر دستان من بگذار عزیزم،
سرت را بر روی شانه هایم بگذار عزیزم و درد و دلهایت را در گوشم
زمزمه کن عزیزم … من می شنوم بگو درد دلت را عزیزم!
با گریه خودت را خالی نکن عزیزم چون بغض گلویم را می گیرد ، با
گفتن درددلت به من خودت را خالی کن تا دل من نیز خالی شود!
میدانم وقتی این متن مرا میخوانی اشک از چشمانت سرازیر می
شود آری پس برای آخرین بار نیز گریه کن چون این درد دلی بود که
من نیز با چشمان خیس نوشتم!


هنوز هم پریشانم ، هنوز هم پشیمانم ، هنوز هم قطره ای از اشکهای زمانی
جدایی ام با تو در چشمانم دیده می شود !
هنوز هم یاد و خاطره های با هم بودنمان در ذهنم تکرار می شود .
هنوز هم پشیمانم از اینکه عاشقت شدم ، پشیمانم از اینکه خودم را در این
منجلاب عاشقی رها کردم . پشیمانم از اینکه نیامدم و به تو کلمه دوستت
دارم را بگویم!
تو رفتی ، بدون هیچ حرف ناگفته ، و بدون هیچ سختی !
رفتی، خیلی آرام ، چون عاشق نبودی ، رفتی خیلی زود چون مرا دوست
نمی داشتی!
اما من عاشقت بودم ، من دیوانه ات بودم … قلب مرا را شکستی و خودت
نیز با کوله باری از امید به سوی مرز خوشبختی ها روانه شدی !
هنوز هم تکه های شکسته شده احساس محبت و عشق در قلبم دیده می
شود.
هنوز هم خورده شیشه های شکسته پنجره ای که رو به امواج دریای دلت
بود در قلبم دیده می شود! هنوز هم خسته ام ! هنوز پریشانم ، و هنوز آن
احساس سیاه غم وغصه در قلب من نشسته است! قصه من و تو قصه
عشقی بود که تنها در قلب من احساس می شد!
 
پیشمانم از اینکه قلبم آن احساس عشق و محبتش را درون خودش نگه
داشت و آن را فاش نکرد!
! اما دیگر به دنبال فاش شدن آن راز
نخواهم رفت! در یک نگاه عاشقت شدم ،لحظه ها و ساعتها در کوچه خاطره
ها قدم میزدم تا تو را ببینم ، سالها و روزها انتظار کشیدم تا قلبت را روزی به
من هدیه دهی ، اما تو غرورم را شکستی ، عشقم را کشتی ، و قلبت را به
کسی دیگرهدیه دادی!
نمی توانم بگویم لعنت به تو ! و نمیتوانم بگویم لعنت به من!
تنها می توانم بگویم نفرین به این سرنوشت ! اینک با کوله باری از غم و غصه
این کوچه بی محبت را ترک میکنم تا دیگر خاطرات گذشته که با هم بودیم و
از هم می گفتیم در ذهنم تکرار نشود.پس خدانگهدار ای کوچه خاطره ها!

+ نوشته شده در  84/11/22ساعت 10:18  توسط mohammad_m_alone10  | 

زندگی رو به فرداست که ادامه دارد، نه دیروز....


در خلوت زندگی، تحمل دلتنگی هایی که مدام به پنجره دل ما تلنگر می زنند، آسان نیست...

خاطرات شیرین روی ریل ذهن ما به سرعت ثانیه ها می گذرند و ما دلتنگ آن چیزهایی می شویم که روزی لحظه های دلپذیری می آفریدند....

یکی در این گذر، دلش برای آدمهایی تنگ می شود که در
بخشی از خاطراتش جا خوش کرده اند. دیگری دلتنگ آواهایی است که از دور حواسش را مینوازند.

آن یکی وقتی در آینه می نگرد، دلش برای شب از دست رفته گیسوانش تنگ می شود و برای همه آن روزها، ماهها و سالهایی که به تدریج شفافیت هایش را به آنها سپرده است.

من اما لا به لای این حال و هوایی که ماندن و نفس کشیدن را معنا می کند گاه دلم برای رفتن تنگ می شود.امروز دلتنگ خاطراتی شده ام که پشت سر جا مانده اند و بی تاب آرزوهایی که از روبرو می گریزند....

شاید آخر دنیا آخر آرزوها باشد و همه آرزوها رنگ تحقق بگیرند و شاید تا همین چند ثانیه دیگر آخر دنیا شود.

و رویای فرشته شدن همه آدمها که همیشه ذهنم را قلقلک می دهد تحقق یابد... آدمهایی که الان هم روی زمین خاکی کنار ما هستند و ما آنقدر از حقیقت آنها فاصله داریم و آنقدر زمینی شده ایم

که گاه یادمان می رود
لازم نیست همه فرشته ها بال داشته باشند.

بیراهه راههایی که رفته ایم را به گذشته بسپار و گذشته را به باد

راه زندگی برای هیچکس رو به گذشته نبوده است

+ نوشته شده در  84/11/17ساعت 21:7  توسط mohammad_m_alone10  | 

ترين ها:

مهربان ترين آدم دنيا: مادر
شيرين ترين لحظه زندگي: عيدي گرفتن يك بچه
بهترين دوست نوجواني: تنهايي
بهترين هديه ي جواني: نگاه
فتنه انگيزترين چيز توي زندگي: دروغ
بهتريم هديه دوران عاشقي: بوسه


+ نوشته شده در  84/11/17ساعت 21:5  توسط mohammad_m_alone10  | 

...:«دیگه میذارمت کنار»

یه جایِ نقشه ی بزرگِ دنیا
یه کشور پر از بهشت ودریا
 
یه سرزمین، پر از رُز و شقایق
مهد یه عالَم آدمای عاشق
 
یه جا که خشکی و بلندی داره
تو قِدمَتش حافظ و سعدی داره
 
یه عالمه معدن احساس داره
کوچه هاش عطر زنبق و یاس داره
 
به قهرماناش همیشه می باله
دل کندن از خاکِ زرش محاله
 
هر گوشه از اون پُرِ افتخاره
چهار تا فصل عاشقش، بهاره
 
خزر، دنا، زاگرس و اترک داره
کلی چیزای تازه و تک داره
 
تو عاشقاش لیلی و مجنون داره
کویر و دریاچه و هامون داره
 
کشور ماخونه ی ابن سیناس
مال یه قهرمانی مثل نیماس
 
توی جنوب نخل های خرما داره
تو سُنَّتاشم، شب یلدا داره
 
یه پهلونی مث رستم داره
چشمه هایی به رنگ زمزم داره
 
مردمی داره مثِ عطرِ شالی
فرقی نداره شرقی یا شمالی
 
اونا براش با افتخار جون میدن
برای زنده موندنش، خون میدن
 
مراقبن حتی یه ذره از خاک
نیفته دست دشمنای ناپاک
 
این سرزمین همیشه پاک و زندَس
تو بازیای دنیامون، برندس
 
الهی که تا زنده ایم و آباد
زنده بمونه سرزمین فرهاد
 
اسم قشنگش همیشه تو نقشه
به هر غریبه، حس خوش می بخشه
 
ما به تمومه داشته هاش می نازیم
هر چی نداره کم کَمک می سازیم
 
تا که یه روز کسایی که تو دنیان
بگن که بهترین جا، یعنی ایران
 
 
 
نام این شعر زیبا: قصه ی یه جای نقشه
شاعر: سرکار خانم مریم حیدر زاده «رسپینا»
از کتاب: ...:«دیگه میذارمت کنار»

+ نوشته شده در  84/11/15ساعت 22:41  توسط mohammad_m_alone10  | 

جواب او

دست بالا بردم
تا که دستان پر از خواهش من را شاید
مهر او در یابد
بارها خوانده ام او را اما
او مرا می شنود؟
و میان همه هستی بی پایانش
او مرا می بیند؟
در جهانی که هزاران مه و خورشید در آن ناچیزند
ذره را راهی هست؟
...
بارش ابر سپید
تاری پنجره  وهم مرا می شوید
کهکشانی به دل پنجره ام جای گرفت
و خدایی به دل کوچک من
قاصدی در راه است
و پیامی از نور
می توانی که بخوانی تو مرا
من تو را می شنوم می بینم
میل جاری شده در خواندن تو
پاسخ ماست
رود با میل خودش جاری نیست
جذبه مهر فرا خوانده ز دریا
سبب جاری رود
دست خالی مرا نور اجابت پر کرد
چشم نمناک مرا
گریه شوق

 

+ نوشته شده در  84/11/15ساعت 22:33  توسط mohammad_m_alone10  | 

براش بنويس دوستت دارم

آخه میدونی
آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفهاشونو از یاد میبرن
ولي يه نوشته , به اين سادگيها پاک شدني نيست .
 

گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره
ولي تو بنويس ..

تو ...
بنويس
+ نوشته شده در  84/11/08ساعت 21:59  توسط mohammad_m_alone10  | 

صید غزال

امشب از دولت می دفع ملالی کردیم @ این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم
ما کجا و شب میخانه خدایا چه عجب @  کز گرفتاری ایام مجالی کردیم
تیر از غمزه ی
ساقی
، سپر از جام شراب @ با کماندار فلک جنگ و جدالی کردیم
غم به رویین تنی جام می انداخت سپر @ غم مگو عربده با رستم زالی کردیم
باری از تلخی ایام به شور و مستی @شکوه با شاهد شیرین خط و خالی کردیم
نیمی از رخ بنمود و خمی از ابرویی @ وسط ماه تماشای هلالی کردیم
روزه ی هجر شکستیم و هلال ابرویی @ منظر افروز شب عید وصالی کردیم
بر گل عارض از آن زلف طلایی فامش @ یاد پروانه ی زرین پر و بالی کردیم
مکتب عشق بماناد و سیه حجره ی غم @که در او بود اگر کسب کمالی کردیم
چشم بودیم چو مه شب همه شب تا چون صبح@ سینه آئینه ی خورشید جمالی کردیم
عشق اگر عمر نه پیوست به زلف ساقی @ غالب آن است که خوابی و خیالی کردیم
شهریارا غزلم خوانده غزالی وحشی @ بد نشد با غزلی صید غزالی کردیم
+ نوشته شده در  84/11/08ساعت 21:58  توسط mohammad_m_alone10  | 

روزگار

توی دلم یه دنیا حرفه فرصت گفتن نمیشه             نمیشه فصلی بیاد و بهار عمر من بشه
نمیشه خوش بود و خندید وقتی خوشبختی کمه       وقتی رنگ زندگی، همیشه رنگ ماتمه
همیشه به فکر رویای یه روز بهترم                   اما روز به روز و هر روز بدترش میاد سرم
روزگار که من و دست فراموشی داده                 واسه شهر دل من حکم خاموشی داده
سر سازش نداره حرف فقط حرفه اونه               آدمی پیدا نمیشه که قلبشو نسوزونه
نمیشه کنار نمیاد، را نمیاد با کسی                     لحظه ای صبر نداره به گردشم نمی رسی
زندگی زندونه و اسیر در بندش منم                    همه زندونین و کسی نمیاد کمکم
نمی زاره لحظه ای غصه بره از تو سینه              می گه هر جا که بری آسمونش همینه
می گه بود و نبود تو فرقی با هم فرقی نمی کنه        حتی ثانیه رو برای تو کم نمی کنه
یه عمری می جنگی تا آخرش نشی هلاک              اما میره جات می زاره میونه سنگ و خاک
 
سر سازش نداره حرف فقط حرفه اونه               آدمی پیدا نمیشه که قلبشو نسوزونه
نمیشه کنار نمیاد، را نمیاد با کسی                     لحظه ای صبر نداره به گردشم نمی رسی
+ نوشته شده در  84/11/07ساعت 15:43  توسط mohammad_m_alone10  | 

یکی را دوست میدارم.....

آری ،

 یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …

او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است…

او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است…

یکی را دوست میدارم …

آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است …

قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم…

یکی را دوست میدارم ،

 همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم

آمد و مرا با خود به دشت دوستی ها برد…

او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش مرا به اوج آسمان آبی برد و

مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد…

یکی را دوست میدارم ،

همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون

در گوشم زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد …

یکی را دوست میدارم ،

 همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به

من آموخت…

اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم …

او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یک آسمان است که همیشه

بالای سرم می باشد…

آسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود…

آری ، تو برایم مانند همان آسمانی…

یکی را دوست میدارم ،

 او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است…

پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ، بمان و تسلیم احساسات پاک

من باش…

می خواهم تو را شکنجه دهم ، شکنجه عشق و محبت خودم !!!!

آنقدر تو را شکنجه می دهم تا تمام وجود من شوی ، چون که تو را دوست

دارم…

ای خورشید آسمان روزهای من ، ای مهتاب روشن بخش شبهای من ، ای

 ستاره درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من و در پایان ای

همدم زندگی من ، با من باش چون که تو را دوست میدارم ، آری ، تو را

دوست میدارم… فقط تو را…!

+ نوشته شده در  84/11/05ساعت 19:11  توسط mohammad_m_alone10  | 

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

+ نوشته شده در  84/11/05ساعت 19:10  توسط mohammad_m_alone10  | 

«ازحافظ»

گل ازاری زِ گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایۀآن سرو چُمان ما را بس
منو هم صحبتی احل ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
عصر فردوس به بار ش عمل می بخشد
ما که رندیم گدا دیر مغان ما را بس
بنشین بر لب جوی گذر عمر ببین
کین اشارات ز جهان گذرا ما را بس
نغد بازار جهان بنگر و آزاره جهان
گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از سر کوی خدا را به بهشتم نفرست
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
حافظ از مشرب عصمت، گله بی انصافیست
طبع چون آب و سخن های روان ما را بس

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  84/11/04ساعت 22:47  توسط mohammad_m_alone10  | 

((مسافر))

از عذاب جاده خسته نرسیده و رسیده آهی از سر رسیدن نکشیده و کشیده غم سر گردونامو با تو صادقانه گفتم اسمی که اسم شبم بود با تو عاشقانه گفتم با تنم زخمی اگه بود بی رمغ بود اگه پاهام تازه تازه با تو گفتم اگه کهنه بود دردام منه سرگردون ساده تو رو صادق می دونستم این برام شکسته اما تو رو عاشق می دونستم تو تموم طول جاده که افق برابرم بود شوق تو راه توشه من اسم تو همسفرم بود منه دل شیشه ای هر جا هر شکستن که شکستم زیر کوه بار غصه هر نشستن که نشستم عشق تو از خاطرم برد که نهیفمو پیاده تو رو فریاد زدمو باز خون شدم تو رگ جاده منه سرگردون ساده تو رو صادق می دونستم این برام شکسته اما تو رو عاشق می دونستم نیزه نم باد شرجی وسط دشت تابستون تازیانه های رگبار توی چله زمستون نتونستن نتونستن جلوی منو بگیرن از من خسته ی خسته شوق رفتن و بگیرن حالا که رسیدم اینجا پر غصه برا گفتن پر نیاز تو برای آه کشیدن و شنوفتن منه سرگردون ساده تو رو صادق می دونستم این برام شکسته اما تو رو عاشق می دونستم تو رو با خودم غریبه از خودم جدا می بینم خودمو پر از ترانه تو رو بی صدا می بینم منه سرگردون ساده تو رو صادق می دونستم این برام شکسته اما تو رو عاشق می دونستم اون همیشه با محبت برای من دیگه نیستی نگو صادقی یه عشقت آخه چشمات می گه نیستی
+ نوشته شده در  84/11/04ساعت 17:25  توسط mohammad_m_alone10  | 

مطالب قدیمی‌تر