من از این به بعد می خوام به سوالهای دوستام تا اونجاییکه بشه جواب بدم (در هر زمینه ای هم که هست)
اي خدا اه اي خدا از توي اسمونا
گوش بده به درد من كه مي خوام حرف بزنم
واسه يك روزم شده سكوتم رو بشكنم
اي خدا خودت بگو واسه چي ساختي منو
تويه اين زندون غم چرا انداختي منو
چرا هرجا كه ميرم در به روم باز نمي شه
چرا هرجا دليه ميشكنه مثل شيشه
اي خدا حرفي بزن اگه گوشت با منه
اون كيه كه قلبم رو داره اتيش ميزنه
تیک ... تاک ... تیک ... تاک ... زمانی که نفسها در سینه حبس می شوند . زمانی که آرزوها در دلها جاری می شود . زمانی که یکسال با تمامی خوشی ها و سختیها به فراموشی سپرده می شود . زمانی که یاد تمامی عزیزان در دل تازه می شود . زمانی که فکر عیدی وسط قرآن بچه ها را به وجد می آورد . زمانی که بوی گل سنبل فضا را معطر کرده ! زمانی که آریایی معنا پیدا می کند . زمانی که .. زمانی که ... مجری تلویزیون می گوید ؛ آغاز سال نو مبارک ! زمانی که بوی عید و سال نو تمامی خانه ها را غرق در شادی می کند . و سال نو مبارک !!
باز هم سالی دیگر از راه رسید . نوروز 1385 بر همه بچه های خوب ایران و سراسر دنیا و خانواده های محترمشان مبارک باد. انشالله در سال جدید با یاری شما دوستان و سروران گرامی بتوانیم اس ام اس بارونی لایق و شایسته تمامی فارسی زبانان دنیا بسازیم.
سال وفال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهریاری برقرار و بردوام
سال خرم ، فال نیکو ،مال وافر ،حال خوش ،
اصل ثابت ، نسل باقی ،تخت عالی ، بخت رام .
--------------------------------------
باردیگر صفحه ی پلاسیده ی زمان، با عبور از ثانیه ها و دقایق و ساعتها ورق خورد و در اولین سرآغاز شب، با انفجار خورشید، تاریکی سکوت بار دیگر شکسته شد .آری باز عید آمد و باز نوروز...درخت را بیدار کن و سبزه را مژده روییدن ده که بهار آمده است...سال نو مبارک
-------------------------------------
ز کوی یار می آ ید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی . نوروز مبارک
--------------------------------------
بالاخره زمستون هم مغلوب بهار شد و این سال هم با تمام خوبی ها و بدی هایش به پایان رسید.سال نو مبارک
لحظه های انتظار و يک بغل دلواپسی
اگر يك بار ديگر مي زيستم سخن كمتر مي گفتم بيشتر گوش مي سپردم دوستانم را به شام دعوت ميكردم بي آنكه نگران لكه هايي كه بر فرش افتاده يا مبلي كه رنگ و رويش رفته است باشم
اگر يك بار ديگر مي زيستم دوستت دارم هاي بيشتر و مرا ببخشيدهاي بيشتري مي گفتم
بر سر چيزهاي كوچك تا اين حد برافروخته نشو نگران آن نباش كه چه كسي تورا دوست ندارد و چه كسي بيشتر از تو مال جهان دارد ويا ديگران چه مي كنند بيا در عوض ازبودن در كنار آنان كه دوستمان دارند لذت ببريم بيا تا به آنچه خدا به ما داده بيانديشيم
زندگي كوتاه تر از آن است كه بگذاري از كنارت بگذرد
زندگي تنها يك لحظه با ماست و آنگاه رفته است
خدايا مرا به خا طر شكايتهايم ببخش
و زماني كه ناشكري كردم
به آرامي به من يادآوري كن
از تو بخاطر آنچه برايم مقدركردهاي متشكرم
نامه شماره 2
14 اردیبهشت 1304
به عالیه نجیب و عزیزم
می پرسی با کسالت و بی خوابی شب چطور به سر می برم ؟ مثل شمع: همین که صبح می رسد خاموش می شوم و با وجود این استعداد روشن شدن دوباره در من مهیاست.
بالعکس دیشب را خوب خوابیده ام . ولی خواب را برای بی خوابی دوست می دارم . دوباره حاضرم . من هرگز این راحت را به آنچه در ظاهر ناراحتی به نظر می آید ترجیح نخواهم داد. در آن راحتی دست تو در دست من است و در این راحتی ... آه! شیطان هم به شاعر دست نمی دهد , مگر اینکه در این تاریکی شب, خیالات هراسناک و زمان های ممتد ناامیدی را به او تلقین کند.
بارها تلقین کرده است: تصدیق می کنم سالهای مدید به اغتشاش طلبی و شرارت در بسطی زمین پرواز کرده ام , مثل عقاب بالای کوه ها متواری گشته ام , مثل دریا عریان و منقلب بوده ام , بدی طینت مخلوق, خون قلب را روی دستم می ریخت. پس با خوب به بدی و با بد به خوبی رفتار کرده ام. کم کم صفات حسنه در من تقلیل یافتند: زودباوری , صفا و معصومیت بچگی به بدگمانی , خفگی و گناه های عجیب عوض شدند.
آه! اگر عذاب های الهی و شراره های دوزخ دروغ نبود, خدا با شاعرش چطور معامله می کرد؟
حال , من یک بسته اسرار مرموزم, مثل یک بنای کهنه ام که دستبرد های روزگار مرا سیاه کرده است. یک دوران عجیب خیالی در من مشاهده می شود. سرم به شدت می چرخد. برای این که از پا نیفتم , عالیه, تو مرا مرمت کن.
راست است: من از بیابان های هولناک و راه های پر خطر و از چنگال سباع گریخته ام.هنوز از اثره ی آن منظره های هولناک هراسانم.
چرا؟ چون دختر بی وافیی را دوست می داشتم , قوه مقتدره ی او بی تو ,وجه مشابهت را از جاهای خوب پیدا می کند.
پس محتاجم به من دلجویی بدهی. اندام مجروح مرا دارو بگذاری و من رفته رفته به حالت اولیه بازگشت کنم.
گفته بودم قلبم را به دست گرفته با ترس و لرز آن را به پیشگاه تو آورده ام.
عالیه ی عزیزم! آنچه نوشته ای , باور می کنم. یک مکان مطمئن به قلب من خواهی داد ولی برای نقل مکان دادن یک گل سرما زده ی وحشی, برای این که به مرور زمان اهلی و درست شود, فکر و ملایمت لازم است.
چقدر قشنگ است تبسم های تو
چقدر گرم است صدای تو وقتی که میان دهانت می غلتد.
کسی که به یاد تبسم ها و صدا و سایر محسنات تو همیشه مفتون است
نیما
آســمان غرّيـــد و بــــاران درگـــرفت
بــاغ عشقم، سبزه ها دربر گرفت
ســــبزه ها روييـد و شــعر آغاز كرد
مــرغ بانگم، با خوشــي پرواز كرد
تا به اســــتقبال گل، راهـي شــود
كيـن شب درمانده را ماهي شود
چــون گل نو، مــرغ باغـــم را بديــد
از وراي قلـــب او بــــــادي وزيــــــد
تا كه شبنم روي گلبرگش نشست
سبزه زارم را گلســتاني بگشـــت
از درون شـــوريدم و گشتم چو ماه
جنگل تاريـك را گشتـــم پادشـــاه
ديــــدگانم ســــو به فـــرداي اميـــد
گل به گلــزارم مكانـــي را گزيـــــد
ايـن گـل اميــــــد، يـك رويــــــا نبـود
از فريــب و حـــيله ي دنيــا نبــــود
در وجـــودش يك حقيقت بود و بس
شـــعر من چون واقعيَت بود و بس
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های ترا
عاشق بی صدا
یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …
او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است…
او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است…
یکی را دوست میدارم …
آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است …
قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم…
یکی را دوست میدارم ،
همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم
آمد و مرا با خود به دشت دوستی ها برد…
او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش مرا به اوج آسمان آبی برد و
مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد…
یکی را دوست میدارم ،
همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون
در گوشم زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد …
یکی را دوست میدارم ،
همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به
من آموخت…
اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم …
او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یک آسمان است که همیشه
بالای سرم می باشد…
آسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود…
آری ، تو برایم مانند همان آسمانی…
یکی را دوست میدارم ،
او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است…
پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ، بمان و تسلیم احساسات پاک
من باش…
می خواهم تو را شکنجه دهم ، شکنجه عشق و محبت خودم !!!!
آنقدر تو را شکنجه می دهم تا تمام وجود من شوی ، چون که تو را دوست
دارم…
ای خورشید آسمان روزهای من ، ای مهتاب روشن بخش شبهای من ، ای
ستاره درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من و در پایان ای
همدم زندگی من ، با من باش چون که تو را دوست میدارم ، آری ، تو را
دوست میدارم… فقط تو را…!
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام