این پستو به مناسبته روز مادر گذاشتم و امیدوارم مادره خودمو وشما هم مادره خودتون تو روزه مادر خوشحال کنیدو ببخشید که نتونستم بهتون سر بزنم
اینم راجع به تمام مادران عزیزم بچه ها قدره مادر رو بدونین:
وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا ميداد و تو رو می شست! به اصطلاح، تر و خشک می کرد
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!
وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت ياد داد تا چه جوری راه بری.
تو هم اين طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی!
وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده می کرد.
تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی!
وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خريد.
تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!
وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بری.
تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی!
وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.
تو هم، با فرياد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی!
وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی بيس بال خريد.
تو هم، با پرت کردن توپ بيس بال به پنجره همسايه کناری، ازش تشکر کردی!
وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خريد.
تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!
وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزينه کلاس پيانوی تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای ياد گيری پيانو، ازش تشکر کردی!
وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره.
تو هم، ازش تشکر کردی،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کنی !
وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای ديدن فيلم به سينما برد.
تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در يه رديف ديگه بشينه!
وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِيِون بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بيرون بره!
وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه ای نداری!
وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده !
وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگيره(ابراز محبت کنه).
تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت!(نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه!)
وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت ياد داد که چطوری ماشينش رو برونی(رانندگی ياد داد).
تو هم، ازش تشکر می کردی، هر وقت که می تونستی ماشين رو بر می داشتی و می رفتی!
وقتی که 17 ساله بودی، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود.
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اينطوری ازش تشکر کردی!
وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصيلی دبيرستانت، از خوشحالی گريه می کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،اينطوری که، تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدی!
وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!!(به اصطلاح، بچه مامانی!!)
وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره!!
وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پيشنهاد خط مشی برای آينده ات داد.
تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!
وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلی دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسيدی که: می تونی هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کنی!
وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت هستن!
وقتی که 24 ساله بودی، اون دارايی های تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.
تو هم با دريدگی و صدايی(که ناشی از خشم بود)فرياد زدی:مــادررر،لطفاً!!
وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزينه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گريه می کرد بهت گفت که: دلم خيلی برات تنگ می شه.
تو هم ازش تشکر کردی، اينطوری که، يه جای دور رو برای زندگيت انتخاب کردی!!
وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طريق شخص ديگه ای فهميد که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردی، "همه چيز ديگه تغيير کرده!!"
وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکی از اقوام رو يادآوری کنه.
تو هم با گفتن"من الان خيلی گرفتارم" ازش تشکرکردی!!
وقتی که 50 ساله بودی، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!
و سپس، يک روز، اون، به آرامی از دنيا ميره. و تمام کارهايی که تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود مياد.
اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کنی ... و، اگه زنده نيست، محبت های بی دريغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر...
هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط يه مادر داری!!!!!
+ نوشته شده در
85/04/22ساعت 23:23  توسط mohammad_m_alone10
|
جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم
+ نوشته شده در
84/12/29ساعت 22:27  توسط mohammad_m_alone10
|
عشق مانند ويلون است موزيک آن ممکن است ٬
قطع شود ولی تارهای آن هميشه می ماند
عشق مانند جنگ است ،
به راحتی شروع ميشود اما به سختی پايان میپذيرد
عشق تازه از زمين است و عشق کهنه از بهشت
وقتی عشق وجود داشته باشد
هيچ خانه ای کوچک نيست
عشق مانند جيوه در دست است ٬
اگر انگشتان خود را باز نگه داری می ماند
ولی اگر دست خود را مشت کنی
از ميان انگشتانت فرار ميکند
عشق يعنی حمايت ٬
احترام و علاقه دو انسان به همديگر
+ نوشته شده در
84/12/24ساعت 14:0  توسط mohammad_m_alone10
|
يادته يه روزي بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نيومد چي؟؟ گفتي اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره ... گفتم يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار ... گفتي به چَشم ... حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره ... و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم مي خندي ... (سخته يکي بهت بگه ستاره شو ببينمت .. بعد يه کم که بگذره بگه ديگه نيا ببينمت) نه؟
+ نوشته شده در
84/12/20ساعت 17:27  توسط mohammad_m_alone10
|
مارس مبارک و پرثمر باد
آزادی، همواره، دستکم آزادی کسی است که ديگرگونه میانديشد. روزا لوگزامبورگ
شيوهی زندهگییی که اکنون در بخشهای وسيعی از کرهی زمين گسترده شده است نسبت به شيوههای گذشتهی زندهگی انسانی نقاط ضعف و قوت بسياری دارد. رهایی زنان از بسياری از قيودی که در شيوههای گذشته بر آنان تحميل میشد و عملا نيمی از انسانها را به انسان درجه دو تبديل میکرد يکی از نقطه قوتهای شيوهی کنونی زندهگی نسبت به شيوههای گذشته است.
اگر چه شرط لازم رهایی زنان، در حد و حدود فعلی، شيوهی توليد اجتماعی و رشد تکنولوژی است شرط کافی آن مبارزاتی است که زنان و مردان بسياری در طول قرنها انجام دادهاند. اين مبارزات که در زندهگی روزمره و در حيات سياسی اجتماعی هر روز ابعاد وسيعتری پيدا میکند موجب شده است زنان به بسياری از حقوقی که در طول تاريخ مردسالارانه پايمال شده بود دست پيدا کنند. هر چند انسانها چه مرد چه زن همچنان اسير شيوهی توليد مبتنی بر استثمار و ازخودبيگانهگی هستند اما زنان طی مبارزات بیوقفهی خود توانستند در بسياری از بخشها از ستم مضاعف و استثماردوگانه رهایی پيدا کنند درست است که در پيشرفتهترين کشورها هنوز اين مبارزه نتوانسته است بسياری از خواستهها را عملی کند اما دستآوردهای بهدست آمده به شکل انکار ناپذيری موثر و اميد بخش است.
ما در سرزمينی زندهگی میکنيم که زنان هنوز موجود درجه دو محسوب میشوند و دستآورد مبارزاتی آنان در صد سال گذشته به تارج رفته و آنچه رشته بودند پنبه شد اما در سالهای اخير مجددا اين زنان جامعه ايران هستند که بار اصلی آزادی و رهایی مردم ايران را به دوش میکشند. زنان کارگر، کارمند، خبرنگار، فيلمساز، وبلاگنويس... جسورترين اعضای جامعه را تشکيل میدهند.
زنان ايرانی هر روز صبح که پا از خانه بيرون میگذارند تا به سر کار بروند درگير مبارزهیی بیوقفه هستند و عصر که به خانه باز میگردند اين مبارزه را با همسر و برادر... خود ادامه میدهند تا بتوانند شخصيت انسانی خود را حفظ کنند.
نگاهی گذرا به وبلاگهایی که توسط زنان ايرانی نوشته میشود جای هيچ انکاری باقی نمیگذارد که اين زنان هستند که در خط مقدم حضور دارند. مهم نيست از زندهگی خصوصی خود مینويسند يا از عشقهای ممنوعشان يا از کودکان اسير نظام پدرسالارشان يا به طور مشخص از آزادی سخن میگويند مهم اين است که از هر چه مینويسند تلاش میکنند خود را بازيابند و به حقوق انسانی خود دست پيدا کنند.
زنان در طی سالهای گذشته در کشورمان به گونهی غير قابل تصوری تحقير و مورد تعدی قرار گرفتهاند. در حقوق و قوانين، در فرهنگ و هنر، در کار، در کسب دانش، در کوچه و خيابان همه جا زنان به عنوان شهروند درجه دو و سه نگريسته شدهاند. با اين حال تلاش و مبارزهی روزمره زنان سبب شده است که جامعه زنان ايرانی رشد حيرت انگيزی داشته باشند. بازار کار ايران امروز ديگر بدون زنان تصور ناپذير است. برای يک لحظه تصور کنيد زنان مجبور باشند به خانه بروند و از کار خود دست بکشند. بیشک تمام اقتصاد کشور فلج میشود. اکنون فاصلهی بين رشد نقش زنان در اقتصاد و فرهنگ و سياست و هنر... و قوانين ايران آنچنان زياد است که بیشک با هيچ اصلاح و هيچ حرکت گام به گامی نمیشود اين خلا را پر کرد.
8 مارس را به تمام زنان و مردانی که در انديشه و در عمل روزمرهی خود، در کار و خانواده و کوچه و خيابان عميقا به برابری زنان و مردان در تمام زمينهها بیهيچ حصر و استثنایی اعتقاد دارند تبريک میگويم.
+ نوشته شده در
84/12/20ساعت 17:24  توسط mohammad_m_alone10
|
زندگي يعني چكيدن همچو شمع از گرمي عشق
زندگي يعني لتافت گم شدن در گرمي عشق
زندگي يعني دويدن بي امان در وادي عشق رفتن و به اخر رسيدن بر در ابادي عشق
اون روزا
اون روزا ما دلي داشتيم
واسه بردن جوني داشتيم
واسه مردن كسي بوديم
كاري داشتيم پائيز و بهاري داشتيم
تو سرا ما سري داشتيم
عشقي و دلبري داشتيم
واسه رفتن دلي داشتيم
+ نوشته شده در
84/12/17ساعت 20:27  توسط mohammad_m_alone10
|
بچه كه بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم نهايت هر چيزي همين 10 تا بود از بابا بستني كه
ميخواستم 10 تا ميخواستم
مامانمو 10 تا دوست داشتم ...خلاصه ته دنيا همين 10 تابود و اين 10 تا خيلي قشنگ بود.و
حالا نميدونم ته دنيا چقدره؟ نهايت دوست داشتن چنتاست؟ انگار خيلي هم حريص تر شدم.10
تا بستني هم كفافمو نميده!!!
اما ميخوام بگم دوستت دارم.....ميدوني چقدر؟ به اندازه همون ۱۰ تایه بچگی
+ نوشته شده در
84/12/09ساعت 23:4  توسط mohammad_m_alone10
|
زندگي سه چيز است
اشكي كه خشك مي شود
لبخندي كه محو مي شود
و يادي كه در عالم فراموشي باقي مي ماند...
+ نوشته شده در
84/11/15ساعت 22:34  توسط mohammad_m_alone10
|
گریه نکن به حال من تنها امید زندگی
با گریه هات بهم نگو هر چی می خوای بهم بگی
فریاد بزن اسم منو اگر چه می لرزه صدات
بذار که با صدای تو یه لحظه آروم بگیرم
یه شب دیگه روشونه هات دست تو دستات بمیرم
بذار که عاشقت بشم زیر درخت کوچمون
یه بار دیگه نگات کنم از تو حیاط خونمون
می خوام تموم لحظه ها برام بشن یه خاطره
خاطره لحظه ای که بدرقه مسافره
تو هم ببین اشکامو در حال و هوای هر شبم
خیال تو کشته منو جونم رسیده به لبم
به جزخیال رفتنت برام چی باشه یادگار
تو سرنوشت من تو هم برام نموندی یادگار
عذاب این جدا شدن بدجوری زنجیره منه
شبها خیال رفتنت بغض گلومو می شکنه
کاش بدونی بدون تو میلی به موندن ندارم
گرچه فقط با گفته هام اشک تو رو در می آرم
رفتن تو یه حادثه اس تو یاد خونه موندنی
شعرهای من به عشق تو خوندنی سوزوندنی
اگر تمام آرزوم همیشه داشتن تو بود
کنار تو بودن من مبادا قسمتم نبود
برو که با دیدن تو لحظه به لحظه می شکنم
سفر سلامت عشق من بازم بیا به دیدنم
+ نوشته شده در
84/11/15ساعت 22:32  توسط mohammad_m_alone10
|
...و آدم مخلوقی بود که در میان مخلوقاتش آفرید و بر خود آفرین و احسنت گفت و بر مخلوقش برتری داد وبه فرشتگانش دستور داد تا سجده اش کنند، و ا زآن به بعد اولین قدم بین آدم وحوا و بعد از چندی میان من و تو
و با آمدن حوا به پیش آدم زندگی در روی زمین برای آدم و حوا عالمی دیگر شد و زمین هم برای خود یک داستان وقصه شد و...، ای سه(ابلیس،آدم،حوا)و ام آدو و حوا تلاش در رسیدن به زیبایی و ابلیس در گمراهی؛آری ابلیس دشمنیت و هویت خود را در فریب دادن آدم و حوا نشان داد و حال بین من و تو ، واز آن زمان که دو برادر (هابیل وقابیل)بر سر جنس مخالف بر یکدیگر خنجر کینه و دشمنی نشان دادند و باز این وسوسه شیطان بود و ادامه داد تا بین من و تو .
بله حالا به اندازه یک زمین است که از آن ماجرا می گزرد و از آمیزش آدم و حوا هابیل و قابیلو..... واز ادامه ی سنت آدم وحوا زمان حال،وبی عدالتی،و دنیای که عشق معنای اصلی خود را از دست داده است، هیچ اثری از محبت و دوست داشتن در قلب ها نیست ،و ما که از آدم وحوا سرچشمه می گیریم هیچ احساسی بر یکدیگر نداریم! چرا؟! واقعاً چرا؟! آیا مگر از آدم و حوا نیستیم؟! مگر ما از یک منشاُ سر چشمه نمی گیریم؟! یقینن همین طور است اما،هوس،نفس،شهوت باعث شده است که بین انسان ها و بین من و تو جدایی بیفتد قلب ها از یکدیگر شکسته شوند ، احساسات از بین برود و هزاران نا عدالتی و محرومیت، و از بین رفتن تک تک هم نوعان خود از بینمان.!!! آری همه روح خود را به دست نفس ها وحوس هایشان سپرده اند، اما رد این میان مگر من و تو خدایمان را از دست داده ایم؟؟؟مگر ایمان را از دست داده ایم؟؟؟ ما به عنوان یک خداپرست نسبت به هم نوعانمان در آن طرف مرز بینا تریم و من و تو می توانیم با هم دلی و مشاکرت به نفسمان غلبه کنیم، در زمان حاضر ما باید خودمان باشیم و با یکدیگر باشیم و در یاد همدیگر باشیم ، در آن زمان آدم و حوا خدا داشتند و حالا هم من و تو خدا داریم، حق است که من وتو از نظر مکانی و زمانی از یکدیگر فاصله داریم ولی در محبت و صمیمیت و دوست داشتن دل به دل راه دارد واین قاب ها است که باید هم نوع خود را در قلب جای دهند، ولی هیچ چیزی نیست که مانند قلب ها به یکدیگر نزدیک باشند، و نزدیکترین حس، حس در قلب بودن است واین حس به قلبی دیگر منتقل می شود، و هدف تنها متّحد بودن،دوست بودن و در یاد و در فکر یکدیگر بون وبه یاد همدیگر از میان رفتن است واین چیزی است که من وتو،تو و من و هزاران من و توی دیگر باید این حس را به وجود آورند!! و تمام تلاش من به خاطر فردایی روشن تر،زیباتر و جاودانه است و آن چیزی نیست جز رفتن به ملاقات خدا و پس دادان حساب و گرفتن پاداشت واین سرنوشت هر بشری هست که در انتظارشان است، عده ای از آن می گریزند، عده ای در یاد آن هستند و عده ای در غفلت مرگ، و خدای من وتو جاودانه بودن ما را در دنیایی دیگر وعده داده است، ولی این در صورتی امکان پذیر است و موفق خواهیم شد که با قلبی پاک و اعمالی نیک و خدا پسند رفتار کنیم و هیچ کس کامل نیست و همیشه به نوع و جنسی دیگر نیازمند است و آن نوع دیگر شما هستید نسبت به من تو یک دوست و همراه و هم قدم هستی با قلبی پاک که باید همدیگر را به فردایی روشن تر هدایت کنیم واز درون واز صمیم دل پیمان ببندیم که تا آخر با یکدیگر خواهیم بود و در دنیایی دیگر دیدار خواهیم کرد تا جاودانگی، این از درون من است که حس با تو بودن را احساس میکنم وبه تو احتیاج دارم ای دوست ویار پاک و خداپرست.......آخرین کلام:::::دوست،،،دوست استچه از جنس خودت چه از جنس مخالفت و هدف باهم بودن و به یکدیگر اعتماد کردن و همراه و هم راز بودن است % ببخشید سرتونو درد آوردم انشااله رفته رفته دوسانمون زید بشه و همشه با هم دوست بمونیم%%
نعمت روی زمین قسمت پر رویان است خون و دل می خورد آن کس که حیایی دارد
+ نوشته شده در
84/11/07ساعت 20:36  توسط mohammad_m_alone10
|
روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود. پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي ها نشسته بود . مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي نهايت شيفته ي زيبايي و شكوه دسته گل پيرمرد شده بود و لحظه اي از آن چشم بر نمي داشت .
زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد . قبل از توقف اتوبوس در استگاه پيرمرد از جا برخاست . به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت : (( متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده اي . آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد))دخترك با خوشحالي گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي رفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمرد به سوي دروازه ي آرمگاه خصوصي در آن سوي خيابان رفت و كنار نرده ي در ورودي نشست .
+ نوشته شده در
84/11/05ساعت 22:15  توسط mohammad_m_alone10
|
غربت ، سرزمینی است که هم تو برای او بیگانه ای وهم او برای تو. نه چشمان آشنایی که چتر پرنیانش را بر تارک تنهایی ات بگستراند و نه انگشتان باوری که تاروپود اندیشه ات را بنوازد. نه حرارت بوسه ای که بع خلسه ابدیت فرو برد و نه شانه های مطمئنی که دریا دریا بباری . نه آغوش امنی که از هراس زخمه های تنهایی و بی کسی پناهش ببری ؛ و نه عطر دلپذیری که بوی باران بشنوی ، نه لحن امیدواری که شاهرگ یأس ببّرد و نه طوفان مهیبی که طوفان گیتی بپیچد. تنها می مانی و سرگردان ، نه در دلت هوس رییدنی ، نه در گامهایت رمق تحرکی ، نه در چشمانت فروغ امیدی ، نه در سرت سودای شوری ونه در انتظارت پیام آشنایی . هر قدمی که بر زمین می نهی ، سینه عطشانش ترک می خورد و طرح ستوه و انفجار می ریزد . به هرجا که چشم می اندازی ، خالی و خالی می یابی ، سوت وکور .
آه... اینجا کجاست؟ اینجا کجاست که یا باید تن به ذلت الزام ها بسپاری و یا ذره ذره جان بکنی ؟ ... یکباره سردت می شود ، تمام وجودت می لرزد ، به گوشه دنج و خلوتی می خزی و چشم هایت را می بندی ، آری اینجا غربت است ، غربت.
غربت، ارزانی دل های پاک و مقدس ، ارزانی عظیم ترین روح ها . اینجا برای تو غربت است ؛ اینجا برای انسان ترین انسان ها غربت است و برای خیل عظیم گله ها که سر در آبشخورند ،بهشت.
و تو در این غربت ،سر در پی چشمان ناشناسی داری ؛ گویا در افق های دوردست چشمان درخشان پری زادی برایت ناز می بافد. کوله بارت را می بندی و آنگاه که می خواهی قدم بر جاده بگذاری ناگهان بیدار می شوی و در می یابی که همه چیز کابوس بوده،سراب بوده. آری اینجا غربت است و غربت ، ارزانی قلب های سوخته...
وتو ای همسفر! تو در این غربت سرا بهشتی بساز به وسعت عشق ، با ستون هنر. اگر یقین کنی که چشم هایی ، هذ یان غربت تو را می نگرد ، طرح بنای این قصر عظیم را ریخته ای ، باور کن.
کتاب : نامه های تنهایی ، نوشته شهرام محمودی
+ نوشته شده در
84/11/05ساعت 22:1  توسط mohammad_m_alone10
|
لیلی گفت بس است . بس است و از قصه بیرون آمد
مجنون دور خودش میچرخید .
مجنون لیلی را نمیدید رفتنش را هم .
لیلی گفت :کاش مجنون این همه خود خواه نبود .کاش لیلی را میدید .
خدا گفت : لیلی بمان . قصه بی لیلی را کسی نخواهد خواند
لیلی گفت : این قصه نیست . پایان ندارد .حکایت است حکایت چرخیدن .
خدا گفت :مثل حکایت زمین . مثل حکایت ماه . لیلی بچرخ
لیلی گفت : کاش مجنون چرخیدنم را میدید .مثل زمین که چرخیدن ماه را میبیند .
خدا گفت :چرخیدنت را من تمتشا میکنم .لیلی بچرخ .
لیلی چرخید و چرخید و چرخید و چرخید
دور دور لیلی است
لیلی میگردد و قصه اش دایره است
هزار نقطه دوار دیگر. نه نقطه و نه لیلی
لیلی ! بگرد . گردیدنت را من تماشا میکنم
لیلی ! بگرد .تنها حکایت دایره باقیست
+ نوشته شده در
84/11/05ساعت 14:46  توسط mohammad_m_alone10
|
دلم کلبه ايست و غم رودي کز پيش روي آن مي گذرد .
آه اي عشق در تو کدام جادوست که در همنشيني تو تنهايي ام بهم مي رسد و راه تو شاد ترين پيچ و خمي است که به کعبه غم مي رسد .
درازدامنا اي شب مرا چون ذره اي در خويش بفشر که دلم آشناي باستاني توست.
روح من تقويمي است که جز خزان ندارد . کسي آيا دورد مرا به سپيدارها مي رساند . سرزنشم نکنيد بخدا مرا زميني به فراخي يک خسبيدن بسنده است با فرشي از سبزينه گياه و همانقدر آسمان کز لابه لاي شاخسار بيد محزوني قسمت مرا از خورشيد و ستاره در سفره چشمم غربال کند. بخدا به لبخندي قانع ام... تغسيلي در برکه نگاهت و نمازي گرم در محراب دوست داشتن فريضه من نيست غريزه من است . وقتي با افسون نگاهت در من مي دمي از ناي من شيري مي خروشد زير باران نگاهت چون دشت نسترن مي گسترم .
تنها دست توست که از سينه من عبور مي کند .من خزانه توام هرچه خواهي از من بر آور.خيالت از آفتاب صميم تر است و دستانت از چشمه راستگو تر . کنارم بنشين تا برکه اي شوم آرام سنگهاي ملامت را هر چه داري در من بيفکن پا به پاي من بيا راهي مي شويم تا ناکجاي هر آرزو.پشت به پشت من بده راه پنهان خنجرهاي کينه را م مي بنديم . رو به روي من بنشين تا عشق را در ميان بگيريم ...
وقتي که در را مي گشايي نرگسي که به پيشکشت آورده ام شرمگين مي شود به کنجي مي نشينم گرما جامه هاي مقوايي ام را فرو مي ريزد و من سمندر وار بر آتشي از مهر مي نشينم . مرا با تو رازي است که درهيچ بوستاني و گلگشتي نمي توان بافت . با آن چشمان درشت به درشتي عشق نگاه کن .
پايان سخن پايان من است تو انتها نداري .....
+ نوشته شده در
84/11/04ساعت 22:49  توسط mohammad_m_alone10
|
در مراسم ياد بود زندگانی ٬ واقعيات گريه می کنند ٬ حقايق ماتم می گيرند وروياها می رقصند ...
ما صدای ديگران را با گوشهايمان می شنويم ولی صدای خودمان را با گلو ... گوشهايمان را بادست می توانيم بگيريم ولی گلويمان را نمی توانيم ...
+ نوشته شده در
84/11/04ساعت 17:24  توسط mohammad_m_alone10
|
تو همانی که همیشه به اومی اندیشیده ام ، You are the person I am always thinking
تو برای من مهم ترینی در تمام جهان ، of You are the most important
تو همانی که دوست می دارم. Person in the whole World to me
You are the one I iove
+ نوشته شده در
84/11/04ساعت 17:19  توسط mohammad_m_alone10
|
آه تنهایی
ای همیشه در کمین من
پشت این چشمان زردت
از چه لذت می بری در من؟
...
آسمان آبیست
روزها با پرتو خورشید مهمانیست
در سکوت خواب من
شبهای مهتابیست
با خدا هر روز
می گوییم و می خندیم
حس خوب زندگی در قلب من جاریست
پس چرا
من سایه ی سرد تو را
هر روز می بینم؟
...
آه تنهایی
از چه عصیان می کنی در من؟
خسته ام دیگر
خسته از این طرح پر تشویش
ای همیشه در کمین لحظه ها برخیز
من تو را امروز
با امید تازه ایی
تدفین خواهم کرد.
+ نوشته شده در
84/11/04ساعت 13:55  توسط mohammad_m_alone10
|
من بی قرار عشقم
از جونو دل نوشتم
خونه خراب اين دل
اين بود سرنوشتم
من با تو سبزه زارم
بی تو در انتظارم
جونـمـو قـربــو ن ميدم
دست تو می سپارم ....
کسی رو برای دوستی انتخاب کن که دلش آنقدر بزرگ باشه که نخوای برای
جا شدن تو دلش خودتو کوچيک کنی !
+ نوشته شده در
84/11/04ساعت 13:50  توسط mohammad_m_alone10
|
|
|
آنکه مست آمد ودستی به دل ما زد و رفت در این خانه ندانم به چه سودا زد ورفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد تنه ای بر در این خانه ی تنها زد ورفت
دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مرغ دریا خبر از یک شب طوفانی داشت گشت و فریاد کشان بال به دریا زد ورفت
چه هوایی به سرش بود که با دست تهی پشت پا بر هوس دولت دنیا زد ورفت
دل خورشیدیش از ظلمت ما گشت ملول چون شفق بال به بام شب یلدا زد ورفت
هم نوای دل من بود و به تنگام قفس ناله ای در غم مرغان هم آوا زد ورفت |
نويسنده:
مهدی
+ نوشته شده در
84/11/04ساعت 13:39  توسط mohammad_m_alone10
|
زمان...... Time Is….
بس کند می گذرد برای آنان که در انتظارند، Too slow for those who Wait,
بس تند می گذرد برای آنان که می ترسند، Too swift for those who Fear,
بس طولانی استبرای آنان که در اندوهند، Too long for those who Grieve,
و بس کوتاه برای آنان که سرخوش اند، Too short for those who Rejoice
اما ابدی است برای آنان که عاشق اند. But for those who love Time is Eternity
+ نوشته شده در
84/11/02ساعت 15:36  توسط mohammad_m_alone10
|
When a man loves a woman
وقتی یه مرد زنی رو دوست داره
Can't keep his mind on nothing else
نمی تونه به چیزه دیگه ای فکر کنه
He'd trade the world for the good thing he's found
دنیا رو در مقابل چیزهای خوبی که پیدا میکنه میده
If she is bad, he can't see it
اگه اون بد باشه نمی تونه ببینه
She can do no wrong
اون نمی تونه هیچ اشتباهی رو انجام بده
Turn his back on his best friend if he put her down
اگه لازم باشه به تموم بهترین دوستاش پشت میکنه
When a man loves a woman
وقتی یه مرد زنی رو دوست داره
He'll spend his very last dime
تا آخرین سرمایش و پولش برای اون خرج میکنه
Tryin' to hold on to what he needs
در تلاش برای تامین چیزهایی که نیاز داره
He'd give up all his comforts
اون از تموم راحتیهای خودش میگذره
And sleep out in the rain
و بیرون از خونه تو بارون میخوابه
If she said that's the way it ought to be
اگه اون بگه که باید اونجوری باشه
Well, this man loves you, woman
خوب این مرد تورو دوست داره
I gave you everything I have
من به تو هرچیزی که دارم رو هدیه میدم
Tryin' to hold on to your precious love
فقط برای به دست آوردن عشق فوق العاده و نفیس تو
Baby, please don't treat me bad
عزیزم خواهش میکنم با من بد رفتاری نکن
When a man loves a woman
وقتی یه مرد زنی رو دوست داره
Down deep in his soul
از عمق وجود و روحش
She can bring him such misery
اون میتونه چنان سر شکستگی رو براش به وجود بیاره
If she is playin' him for a fool
اگه اون رو به بازی گرفته باشه
He's the last one to know
اون آخرین نفری هست که میفهمه
Lovin' eyes can never see
و اون چشمهای عاشق دیگه دیده نمیشه
When a man loves a woman
وقتی یه مرد زنی رو دوست داره
He can do her no wrong
نمیتونه در مقابل اون اشتباهی انجام بده
He can never hug some other girl
هیچ وقت نمیتونه دختر دیگه ای رو به آغوش بکشه
Yes, when a man loves a woman
آره وقتی یه مرد زنی رو دوست داره
I know exactly how he feels
من دقیقاً میدونم که چه احساسی داره
'Cause baby, baby, I'm a man
چون عزیزم منم یه مردم
+ نوشته شده در
84/11/01ساعت 16:17  توسط mohammad_m_alone10
|
بیرون،توفانهاست و نا شناخته ها، Outside are the storms and strangers:
ما،اما،درکنارهم،درامنیت we_ oh,close,safe,warm sleep I and she,
گرم آرمیده ایم _I and she
نه فرصت ها می تواند عشق مرا تغییر دهند، chance cannot change my love
و نه گذشت زمان می تواند آسیبی به آن برساند. Nor time impair.
زمین با تمام هنرهایش،شعر و موسیقی و ثروتش، Whats the earth
چگونه تواند پهلو زند با عشقی که می یابیم، with all its art, verse ,music, worth
وازآن خود می سازیم. Compared with love ,found,gained and kept?
+ نوشته شده در
84/11/01ساعت 16:16  توسط mohammad_m_alone10
|
گفتار های دونالد والترز خیلی کوتاه است گاهی به یک خط هم نميرسد.
اما اگر هر يک از آنها را برای چند بار در روز بخوانيد اثر عميقي در روح شما خواهد داشت.
هر گفتار براي يک روز است .يکي از روزهاي زندگي شما که با تکرار این جملات و ورود مفهمومشان به ضمير ناخود آگاه شما خيلی زيبا تر خواهد شد .
در هر حالي که هستيد به خصوص پيش از خواب يکی از گفتار ها را تکرار کنيد .ابتدا با صداي بلند و کم کم به شکل زمزمه .
آري به همين سادگي
و اگر مشتاق فهمیدن رازهای عشق هستی در ادامه ی مطلب یاد بگیر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
84/11/01ساعت 16:14  توسط mohammad_m_alone10
|